تبليغاتX
♥ یه مورچه حرف دل♥

♥ یه مورچه حرف دل♥

یه مورچه حرف دل

روزیکه همیشهتو افکارم بود بالاخره اومد.

حس اشغالی رو دارم که دور ریخته شده ...

بدون حتی یه کلمه رفت حتی فرصت یه خدافظی رو بهم نداد.

این نیزبگذردنه؟؟

+نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت23:34توسط shadi | |

این متن رو از سایت زبانزد های رامسر کش رفتم.من رامسر بدنیا اومدم ولی مردمشو دوست ندارم و اونجا زندگی نمیکنم.

با هم با زبانزدهایی که درباره «پُوچا» در ذهن ما باقی مانده٬ آشنا بشویم.ودرباره «پیام» هریک از آنها٬ کمی هم درنگ داشته باشیم.

پوچا دُختِ تا گل بگیرِ.u

* گربه کمین کرده است تا گل بگیرد.

کاربرد: برنامه ریزی ٬ برای انجام کار بزرگ یا لقمه چرب ونرم است.

u گََل: نوعی موش با جثه بزرگ را گَل می گویند که غیر از موشی بنام گِل گرز می باشد.

پُوچا خُشْتِ صدایَ از پِِِِر مارِِ ِجی یاد بِگِیتِ.

* گربه صدای خود را از پدر ومادرش یاد گرفته است.

کاربرد: در اهمیت نقش پدر ومادر در یادگیری به زبان می آورند.

پُوچایَ رِ ِسُوجُون آش دُکُرد ِ.u

*برای گربه آش داغ ریخته است.

کاربرد : در مورد انجام کار نامناسب گفته می شود.

u به نوع دیگر : خُدِ پَوچا سَوجَونُ پِلا گِردُ چرخ بَخرِ.انگار گربه به دور غذای داغ بگردد.

پُوچا خانِه گرد اَنِدی چرخ بُخردِ بُمُردِ.

* گربه گرد خانه آنقدر دور زد: تا مرد.

کاربرد: درباره افراد فضولی است که: درباره مسائلی بیش از اندازه پرسش وجستجو می کنندودست خالی بر می گردند.

پوچا کِ گِرزَ نِگیرِوِرِپِلا نَدَننِ.

* گربه ای که موش نگیرد٬ غذا نمی دهند.

کاربرد: ضرورت تلاش برای معاش است – کار نکنی مزد خبری نیست.

پوچا مِهرِبانی ِناتوانی جی یَ.

* مهربانی گربه ز روی ناتوانی است.

کاربرد: درباره کسانی گویند که اگر امکانات وموقعیت داشته باشند٬ دست به هر کاری می زنند.

پوچا کُتُ اُ خَرمَن شَر؟

* بچه گربه وخرمن کوبی؟

کاربرد: در مورد این است که هر کاری از همه ساخته نیست .

( یادآور: هر کسی را بهر کاری ساختند).

پوچا صَبر بَزَ.

* گربه عطسه کرد.

کاربرد: بهانه آوردن – دلیل تراشی کردن برای انجام ندادن کاری است- یا اینکه هوا خراب است.

پوچای گُوشت نَرِسِِ گوِنِ ِ: مال ِصغیرِ.u

* وقتی به گربه گوشت نرسد ٬می گوید: مال صغیر است.

کاربرد: کسانی که: صالح ودرستکار نیستند٬ اما وقتی که در انجام کار نادرست خود با مانع روبرو می شوند٬ تظاهر به پرهیز کاری ٬ مسلمانی زهد میکنند.

u بین حیوانات گربه به دزدی وریاکاری شهرت دارد.( یادآور: مژدگانی که گربه عابد باشد.عبید اکانی)

پوچا د ِنی بَُو گِرزِ کُلام سالارِ.u

* در سرایی که گربه نباشد موش همه کاره است.

کاربرد: وقتی: ترس٬ مجازات٬ احساس خطر... نباشد افراد شرور و بدجنس میدان داری می کنند.

u کُلام: محل نگهداری دام- اصطبل وجای زندگی موقت چوپان را کلام گویند. کُلام سلار: مهتر چوپان های یک سرای چوپانی است.

پَوچای گُوشت نَرِس ٬ِدادَم نُکُنِ؟

* گوشت به گربه نرسد٬ صداش هم درنیاد؟

کاربرد: وقتی است که : حق کسی را ندهند وبه اعتراضش هم اعتراض داشته باشند.

پوچا خُشتِ کُت هَفْتَ کَلَ سوکا جاوَدَنِِ.

* گربه بچه خود را در هفت سوراخ پنهان می کند.

کاربرد: پدران ومادران برای سلامت وسعادت فرزندانشان همه رنج ها وسختی ها را می پذیرند وپیش بینی ها و احتیاطات لازم را انجام می دهند.

پوچا بمُردِ وَچِ ِدَرِ.

* گربه بچه مرده دارد.

کاربرد: درباره کسانی گویند که در تلاشند تا چیزی را از دیگران پنهان کنند.

پوچایَ تَنِگِ دَکُونی چِنگ گِرِ.

* گربه را در تنگنا قرار بدهی(برمی گردد) چنگول می زند.

کاربرد: فشار خارج از اندازه به هرکس ( فرزند – برادر – همسایه...) بازتاب منفی وخشن در پی دارد.

پوچایَ بُگُوتِن: ت ِگی درمانِ (و سر لا وده).

* به گربه گفتند مدفوع تو درمان درد است٬رویش خاک ریخت.

کاربرد: در مورد آدم هایی است که ظرفیت خدمت به جامعه را ندارند.

پوچا هندی پِلا خُرِ.

* به اندازه یک گربه غذا می خورد.

کاربرد: در بیان کم غذایی کسی است.

پُوچا« میلجِِ ِ» بیردِ.

* گربه با خود گنجشک( به اتاق) آورده است.

کاربرد: درباره خوش یمن بودن«فعل» کسی است که خبر های خوشی هم در پی خواهد داشت. (نوعی باور است)

پُوچا «کَلْمَرِ» بیَردِ.

* گربه کلمر( مار کوتاه) با خود (به داخل اتاق) آورده است.

کاربرد: در وصف بد یمن بودن«فعل» کسی است وپیام ناخوش در پی خواهد داشت.

(نوعی باور است).

پُوچا خُشتِ سَرِ شُورَن ِهوا خَرابِ.

* گربه سر خودش را می شوید٬ پس هوا خراب است.

کاربرد: باوری است برای نامساعد بودن هوا.

پُوچا دس نماز گَرِ.

* گربه وضو می گیرد.

کاربرد: باوری است عامیانه برای مساعد بودن هوا درساعات یا روز های آینده.

پُوچا وُسُونْ.

* مالیدن به سبک گربه.

کاربرد: با التماس وتمنا از کسی چیزی خواستن.

پُوچا مُسان٬ وَچَکِشانِ ِگاز ِگیت ِبدَِ شت.ِ

* مانند گربه بچه های خود را٬ با دندان نگهداری کرد.

کاربرد: اشاره به مادری است که٬ با زحمت وتلاش شبانه روزی و با حداقل درآمد فرزندانش را بزرگ کرده است.

خُد پُوچا٬ تَرْ گِلْ کارِِ ِسَ بُمُوج.ِ

انگار گربه روی گل کار تازه وخیس راه برود.*

کاربرد: هنگامی که کسی با احتیاط و آهسته راهی را طی کند به زبان می آورند.

گل کار: در گذشته کف خانه ها را گل مالی می کردند.گربه ها هم راه گلی وجای خیس را دوست ندارند.لذا در مسیری که گلی یا خیس باشد خیلی کند وبا احتیاط راه می روند.

پُوچا٬ وَنِ ِگرز ِبگِیرِ.ِسیا واِسپی توفیر نِدَر.ِ

گربه باید موش شکار کند٬ سیاه وسپیدش فرقی نمی کند.*

کاربرد: هنگامی که بخواهند یادآور شوند که:

فرد مورد نظر باید وظیفه(مسئولیت) خود را انجام دهد یا شئ مورد نظر باید خاصیت خود را داشته باشد به زبان می آورند.

+نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت12:13توسط shadi | |

اگر من پسر بودم

If I were a boy

even just for a day

اگر حتی برای یک روز پسر بودم


I'd roll out of bed in the morning
and throw on what I wanted and go
صبح ها از خواب برمی خواستم

و سریع لباسم رو پوشیده و بیرون می رفتم
Drink beer with the guys
and chase after girls

با سایر پسرها آبجو می خوردم و دنبال دخترها راه می افتادم
I'd kick it with who I wanted
and I'd never get confronted for it
cause they stick up for me
هرکسی را می خواستم می زدم

و هیچوقتم بخاطرش بازخواست نمی شدم چرا که آنها

(که کتکشان زدم)به رویم اسلحه کشیده بودند
If I were a boy
I think I could understand
How it feels to love a girl

اگر پسر بودم فکر کنم می تونستم بفهمم که

عاشق یک دختر بودن ، چه احساسی دارد
I swear I'd be a better man I'd listen to her

قسم می خورم که مرد بهتری می شدم

من به حرفهای او(دختر) گوش می دادم


Cause I know how it hurts
When you lose the one you wanted
Cause he's taking you for granted
And everything you had got destroyed
چون می دونم  از دست دادن کسی که

با تمام وجودت او را می خواهی، چه قدر دردناک است

چون آنف رد را برای همیشه و برای تمام عمر می خواهی

و وقتی از دستش می دهی همه زندگی ات و هر چه داردی نابود می گردد


If I were a boy
I would turn off my phone
Tell everyone it's broken
so they'd think that I was sleeping alone

اگر پسر بودم موبایلم  را خاموش می کردم

و به همه می گفتم که رابطه مون تمام شده

و آنها هم فکر می کردند که تنها می خوابم

I’d put myself first
and make the rules as I go
Cause I know that she’ll be faithful,
waiting for me to come home, to come home.


همیشه خودم را جلو می انداختم و دستور می دادم

چون می دونم چگونه او(زنم) باوفا باقی خواهد ماند

و منتظرم می ماند تا به خانه بیایم ، تا به خانه بیایم


If I were a boy
I think I could understand
How it feels to love a girl
I swear I'd be a better man
I'd listen to her
Cause I know how it hurts
When you lose the one you wanted
Cause he's taking you for granted
And everything you had got destroyed
تکرار


It's a little too late for you to come back
Say it's just a mistake,
think i'd forgive you like that

یک ذره دیر شده که برگردی ، و بگویی 

این فقط یک اشتباه بوده

و فکر بکنی که می بخشمت


If you thought I would wait for you
you thought wrong


اگر فکر می کنی منتظرت می مانم در اشتباهی


But you're just a boy
You don't understand
and you don't understand, ohhhh

ولی تو فقط یک پسری و متوجه نمی شوی

نمی فهمی


How it feels to love a girl

که عاشق یک دختر بودند چه حسی دارد


Someday you wish you were a better man

یک روزی آرزو می کنی که ای کاش  مرد بهتری بودی


You don't listen to her
You don't care how it hurts

به او(دختره) گوش نمی دهی

و بهش توجه نمی کنی


Until you lose the one you wanted
Cause you're taking her for granted
And everything you had got destroyed

و این تا زمانی ادامه خواهد داشت که کسی را که

واقعا  می خواهی از دست دهی

چون فقط او را می خواستی و با رفتنش زندگی ات نابود می شود

But you're just a boy

ولی تو فقط یک پسری

 

+نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت14:19توسط shadi | |

سلام.

دلم میخواد بنویسم از دردی که ۲سال با لذت کشیدم.از دردی که هم عذاب وجدان داشت هم عشق هم لذت هم...

میخوام بنویسم که بعد ار ۲سال چقدر نا عادلانه ترکت کردم.بخاطر خودم اطرافیانم تو و اونی که میدونی .

نمیخواستم ادم بده داستان من باشم.ولی تو حق نداری در موردم بد فکر کنی و بد قضاوت کنی.من هر کاری کردم به ضرر تو نبود .

میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ چقدر دلم میخواد دوباره صبح ها چشم هامو باز کنم ببینم یه اس خیلی قشنگ که توش همیشه قشنگترین های طبیعت بهم صبح بخیر میگن برام اومده از طرف تو.وای که هیچ کس نمیتونه درک کنه چقدر لذت داره ببینی یکی چند ساعت قبل علارقم کار زیاد و خستگی از خواب نازنینش میزنه و بیاد تو چند خطی رو می نویسه.

چقدر ازت ممنونم که این احساس قشنگ رو بهم هدیه کردی.

خیلی با خودم جنگیدم تا بتونم بکشم کنار یه سال تموم هر شب بعد از اینکه صدای تو اخرین صدایی بود که بهم شب بخیر میگفت و نوازشم میکرد و ذهنت یه بوسه نرم رو لبهام میذاشت و تو با لذت میخوابیدی من میجنیدم با وجدان خودم با احساسم و با تو بودن.

بودن ما با هم دل چندین نفر رو میشکس ولی اینجوری فقط دل ما دوتا میشکنه شایدم فقط من.

دلم تنگ شده واسه یذره محبت صدات .دیروز وقتی بهت زنگ زدم که حالتو بژرسم و یه مرحمی رو این دل لامصب بذارم دیدم که واست غریبه بودم .درست مژل یه غریبه باهام حرف زدی موقع خدافظی چقدر دلم میخواست مژل قبل بگی میبوسمت و شب بهت زنگ میزنم یا قراری بذاری که همو ببینیم یا... تو فقط گفتی مرسی که زنگ زدی سلام برسونید خداحافظ.این همه خاطرات محبت و عشق ما دو تا بود؟

من بد نکردم .من ترکت نکردم من دوسسست دارم .من فقط به اطرافیانمون یکمی فکر کردم به پدرم به مادر مهربونم به همه کسایی که دوسشون دارم و همچنین به اطرافیان تو .به مادرت به آ و به ه .

من ۲سال حماقت محض کردم.خدا منو ببخشه.

همین.

+نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت10:50توسط shadi | |

بلخره جواب ها اومد. دیگه میتونید دکتر جون صدام کنبد. ولی حیف که باید خیلی دور برم خیلی.

شاید دیر بیام .بدرود.

من بازنده ایم که بسمت اینده قدم بر میداره.

+نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن1389ساعت16:25توسط shadi | |

پاک بودم و چه ساده و چه معصوم
و پشیمان ز همه بودن خود
کین همه سال و همه عمر
چه رنجی بکشیدم.
من چنین بودم و این نیز نبودم
آن چه بودم چه توان نامید؟
حال می خواهم که ناپاک باشم و خبیث
و اندرین ره من بکوشم تاابد
لیک این کار چه سخت است مرا
و همی دانم که صد پاره بگردم به دمی
پس بدین اندیشه افتادم
که چه بهتر ز همین پاکی
چه اگر هیچ دردی را درمان نیست
دست کم استوار است
و تکلیف آدمی می کند روشن.
  
                                                    از "گوته"
 
 من باختم.

+نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن1389ساعت16:12توسط shadi | |

همیشه با خودم فکر میکنم چرا ادما میخوان برگردن به بچگی؟چرا شیرین ترین دوران زندگیشونه؟

پس چرا من متنفرم از اون دوران که سراسر ترس و دلهره بود ؟چرا همش تو ذهنم تاره؟

کودکی سنیه که پایه تمام ادات بزرگی و روحیات ادمه شاید بخاطر همین من بی دلیل غمگینم بی دلیل

میترسم؟شبها باید برق اتاقمو تو۱۹ سالگی روشن بزارم.چرا شاد و شنگول نیستم؟

من از همه چیز میترسیدم .چه شبایی که از ترس تا صبح تنهای تنها بیدار بودم.وای که خدایا من یه بچه ۵

ساله بودم .وای که فقط ۹ سالم بود ولی میترسیدم .من همیشه میترسم از خاطرات کودکی وحشت دارم .

ادمایی که بخاطر کوچیکترین چیری تنبیه ام میکردن و سرزنش بخاطر مسایلی که برای خودشون هم

نامفهوم بود .حالا چقدر راحت میگذرن ازش .هیف دیر شد .

سعی کردم هیچوقت فکر نکنم و موفق شدم .من حتی سالی یه بار هم خاطراتمو مرور نمیکنم.چیزی نداره

توشون که خوشحالم کنه.

بنظر من کودکی یعنی ترس تنهایی و غم .من متنفرم از این دوران پر ترس .کاش هیچوقت یادم نیاد.

نپرس ازم هیچوقت.نمیگم.ولی بدون من ترسوام اگه تنهام بذاری میمیرم.نه نمیمیرم میدونم.من سرسخت تر

از این حرفام.ولی بیشتر از قبل تو خودم میشکنم.میتونی ببینی؟من خوردم.

+نوشته شده در دوشنبه 13 دی1389ساعت2:52توسط shadi | |

از صبح بیکار بودم.دلم تنگ بود و نبود.حس کلاس رفتن نداشتم.راستش از ماه بعد هم میترسم .خیلی میترسم کم بیارم.اگه نتونم تا اخر ادامه بدم چی؟کم نیست ۷سال از زندگیمه.با این که واژه خانم دکتر واسم غریبه نیست بازم میترسم ازش.

دلم میخواست حرفای دیگرانو میگفتم بهش ولی اخه گناه داره.خدایا من باید بمونم یا برمو بزنم زیره قولام؟

چطور انتطار دارم درکم کنن؟

حسابی امروز زده بود بسرم.گریه کردم خندیدم خوابیدم خوردم حسابی دلتنگ شدم عصبی ودلخور ولی چه کنم موجزه ی صدارو که افسونم کرده/خدا کاش واضح تر کمکم میکردی/کاش رک تر بهم میگفتی.

ولش.

فردا باس کلی کار کنم.برم کلاس نقاشی/برم ارایشگاه/لوازم ارایش ته کشیده /برای ستار کادو بگیرم/برای خودم کلاه و شال گردن/از همه مهمتر کتاب های نازنینم که منتظرن من برم و بخرمشون /

شاید صبح اس دریافت کنم.

مجید هفته بعد میاد فضول خان.

سعید و ریحون تغییر کردن/دیگه عشق های من نیستن.

مهسا گرفتس.

منم که صبح تا شب تو تضاد ها غوطه ور.

یادش بخیر پارسال این موقع ها چه ذوقی داشتم.

هیچ وقت خودمو بخاطر انتخاب اشتبام سرزنش نمیکنم.

دستام میلرزه ولی من قول میدم بابت این سال ها پشیم.ن نشم.

قول.

+نوشته شده در دوشنبه 13 دی1389ساعت2:35توسط shadi | |

 

میدونم یه دفعه این ابیات رو نوشتم ولی باز دلم هواشونو کرده:

بی تو مهتاب شبی بازاز آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.....

یادم آمدکه شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم......

+نوشته شده در چهارشنبه 1 دی1389ساعت18:49توسط shadi | |

 
http://pazhiya.persiangig.com/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%20%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C1.jpg


قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند!

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد!

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند. 

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم

+نوشته شده در جمعه 7 آبان1389ساعت13:54توسط shadi | |

فهرست صفحات

 


 

1x 8 + 1 = 9
12 x 8 + 2 = 98
123 x 8 + 3 = 987
1234 x 8 + 4 = 9876
12345 x 8 + 5 = 98765
123456 x 8 + 6 = 987654
1234567 x 8 + 7 = 9876543
12345678 x 8 + 8 = 98765432
123456789 x 8 + 9 = 987654321

 

1x 9 + 2 = 11
12 x 9 + 3 = 111
123 x 9 + 4 = 1111
1234 x 9 + 5 = 11111
12345 x 9 + 6 = 111111
123456 x 9 + 7 = 1111111
1234567 x 9 + 8 = 11111111
12345678 x 9 + 9 = 111111111
123456789 x 9 +10= 1111111111

 

9x 9 + 7 = 88
98 x 9 + 6 = 888
987 x 9 + 5 = 8888
9876 x 9 + 4 = 88888
98765 x 9 + 3 = 888888
987654 x 9 + 2 = 8888888
9876543 x 9 + 1 = 88888888
98765432 x 9 + 0 = 888888888

 

شگفت انگیز بود ، نه ؟ 

 

 

حالا تقارن را ببینید :

1x 1 = 1
11x 11 = 121

111 x 111 = 12321
1111 x 1111 = 1234321
11111 x 11111 = 123454321
111111 x 111111 = 12345654321
1111111 x 1111111 = 1234567654321
11111111 x 11111111 = 123456787654321
111111111 x 111111111= 12345678987654321
 

 

حالا توجه کنید :

اگر حروف الفبای انگلیسی را :

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

بترتیب بصورت زیر در نظر بگیریم :

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26

کلمه ی :                            H-A-R-D-W-O-R-K 

معادل خواهد بود با :   8+1+18+4+23+15+18+11 = 98% 

 

کلمه ی :                           K-N-O-W-L-E-D-G-E

معادل خواهد بود با :   11+14+15+23+12+5+4+7+5 = 96%  

 

اما کلمه ی :                          A-T-T-I-T-U-D-E

معادل خواهد بود با :    1+20+20+9+20+21+4+5 = 100%

 

حالا توجه کنید به :                  L-O-V-E-O-F-G-O-D

که مساوی می شود با :  12+15+22+5+15+6+7+15+4 = 101%

+نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت14:52توسط shadi | |

 

شاهکار آثار فریدون مشیری  :    نخستین نگاه

 

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت !

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت ،

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و

                            به میهمانی عشق برد ؛

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

 

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم !

چه خوش لحظه هایی که « می خواهمت » را

به شرمی و خموشی – نگفتیم و گفتیم !

 

دو آوای تنهای سرگشته بودیم ،

رها در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم .

 

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم .

 

چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق ،

چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم !

 

چه شب ها ، چه شب ها ، که همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین ،

در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن ،

                                                      یاس و نسرین ،

ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم .

 

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاکیان دور بودی .

 

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رؤیا ،

بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی ؛

چه مغرور بودم ...

چه مغرور بودم ...!!!

 

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم .

من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم .

من و تو ، ندانسته ، دانسته ،

                                    رفتیم و رفتیم و رفتیم ،

چنان شاد و خوش ، گرم و پویا ،

که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم !

 

دریغا ، دریغا ، ندیدیم

که دستی در این آسمانها ،

چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست !

 

دریغا ، در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم ،

که آب و گل عشق ، با غم سرشته است !

 

فریب و فسون جهان را

تو کر بودی ای دوست ،

                          من کور بودم ..!

 

از آن روزها – آه – عمری گذشته ست

من و تو دگرگونه گشتیم ،

                         دنیا دگرگونه گشته ست !

 

در این روزگاران بی روشنایی ،

در این تیره شب های غمگین ، که دیگر

ندانم کجایم ،

              ندانم کجایی !

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

                        به دنبال آن لحظه ها می کشانم !

سرشکی به همراه این بیت ها ، می فشانم :

 

 

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت !

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت ،

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و

                            به میهمانی عشق برد ؛

پر از مهر بودی ،

پر از نور بودم . . .

 

 

+نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت20:38توسط shadi | |

چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه



+نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت16:18توسط shadi | |

هنگامی كه آوازه كوچت
بی محابا در دل شب می پيچد
سكوت
داغی است بر زبان سايه ها
باز هم يادت
شرری می شود بر قامت باران های اشک
اين جا ميان غم آباد تنهايی
به اميد احيای خاطره ای متروك
روزها گريبان گير آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
نمی گويم فراموشم نكن هرگز
ولي گاهی به ياد آور
رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش....


+نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت16:17توسط shadi | |

چه مهربانانه از هم گذشتیم، آن شب که گریه هایمان تسکین قلبهای شکسته ی ما بود...

چه عاشقانه از تنهایی گفتیم، آن شب که سکوت، وجودمان را در برگرفته بود، آن شب که صدای باران هم آواز

قصه های تنهائیه ما بود، آن شب که قطره های غمزده باران از وحشت ابرهای دلگیر به گل نشسته بر چهره های

چروکیده و سکیده که از اشکهای غم آلود چشمهای من و تو تر شده بود، میچکید تا چهره های غم اندوه ما پیدا

نباشد از اشک...

آن شب چه زود و چه سخت بر ما گذشت...

+نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت3:1توسط shadi | |

گم شده

حس مي كنم  گم شده اي در خود دارم و در بيش در كوچه هاي قلبم هستم

چرا قلبم؟چرا آنجا بايد در پيش باشم؟

شايد جاي اورا در آنجا كم مي بينم

آري جاي او خاليست در قلبم،او كجاست كه آرامم كند،كجاست تا راهنمايم باشد؟

مي گردم و مي گردم تا پيدايش كنم تا شايد بفهمد كه به او احتياج دارم و برگردد

گم شده اي دارم و دلتنگش هستم وسخت در جست و جويش

شايد آن گم شده خودم باشم شايد خودم را گم كرده ام در اين هياهوي دنيا

شايد به دنبال ياري مي گردم تا همدمم باشد

شايد از دست رفته اي باشد كه بسيار برايمعزيز بوده به دنبالش هستم تا دوباره راهنمايم باشد در مشكلات

 مي گردم و مي گردم تا گم شده ام را پيدا كنم

به اميد رسيدن به او

+نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت23:10توسط shadi | |

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:
 
" قیمتت چنده خوشگله؟"
 
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:
 
" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین"

در صف نان، نوبتم را گرفتی
 
چون صدایت بلندتر بود
 
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی
 
چون قدت بلندتر بود
 
زیرباران منتظر تاکسی بودم،
 
مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی
 
تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
 
در اتوبوس خودت را به خواب زدی
 
تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید
 
و تو پشت سر من بلند گفتی:
 
زهرمار!
 
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت،
 
فحش خواهر و مادر بود

در پارک،
 
به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
 
نتوانستم به استادیوم بیایم،
 
چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم
 
تا تو دینت را حفظ کنی
 
مرا ارشاد می کنند
 
تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نكردي و به من گفتي
 
زن گرفتن حماقت است
 
من ازدواج نكردم و به من گفتي
 
ترشيده ام !!!

عاشق که شدی
 
مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
 
عاشق که شدم
 
گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا
 
به تو بگویند خوش تیپ
 
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا
 
به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن،
 
گفتی بچه مال مادر است
 
وقتی خواستی طلاقم بدهی،
 
گفتی بچه مال پدر است
 
 
مردی   به من نشان بده تا
 
"روز پدر" را به او تبریک بگویم

+نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت23:6توسط shadi | |

 

کاش اون روز می مردم وزنگ    نمیزدم

 

    

+نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت2:54توسط shadi | |

 

  تو ققنوسی !

  ققنوس ِ من !

  هر بار که در آتش می سوزی، دوباره در من جان می گیری ...

  زیباتر می شوی ...

  ققنوس من !

  بر قلبم گریه کن !

 

 

  غرق سیاهی ام ...

  دود ...

  صدای آب ...

  نوازش آفتاب ...

  وقتی نفس می کشم زمین زیر پایم تکان می خورد ...

  عمیق... عمیق... عمیق تر ...

  و تو در دود غرق می شوی و صدایت را از ورای ابرها می شنوم...

  و تو لیوان را بالا می بری...

  نوش !

 

  حالا دیگر سیاهی ام پر شده از تکه های نورانی !

 

   چقدر اردیبهشت خووب است و من چقدر اردیبهشت را دوست دارم !!!

  در این اردیبهشت برفی، خیره می شوم به یک چراغ قرمز ...

                                                                          لحظه ای انتظار...

+نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت2:44توسط shadi | |

خوابگاه دختران

 
 

 
شبنم با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.

شبنم:وا!… خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)

شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد.

منــی که از ۶ مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد ۲۰ سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام  شـده ۱۹!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم… گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم ۸ دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط ۸ دور… (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم… دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط ۷ – ۸ دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت ۷:۳۰بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.

شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد… نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم ۱۹ بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.

و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.
 
 
خوابگاه پسران



در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود.

میثـــاق: مهـدی… شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره… منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه ۱۰ دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری…

مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون… اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا: فرانسه همین الان دومیشم خورد!!!

مهـدی:اصلا حواسم نبود….. .!!!

و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.

.....!!

+نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت2:27توسط shadi | |

  سلام نه نه.. باید بگم خداحافظ؟؟؟ها؟؟؟

رفتم تا بعد کنکور .

بای.

+نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت0:30توسط shadi | |

  نمی دونم این نوشته ی کیه؟ ولی خیلی قشنگه بخون ...........

   وقتي احساس می‌کنی قابل دوست داشتن نيستی
   وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني
   وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهای تو را التيام ببخشد
   به ياد داشته باش دوست من
  
خدا مي تواند

   وقتي احساس مي‌كني قابل بخشش نيستي
   براي شرم و گناه هایت
   به ياد داشته باش دوست من
  
خدا مي تواند

   وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است
   و هيچكس نمي تونه درون رو ببيند
   به ياد داشته باش دوست من
  
خدا مي تواند

   وقتي به انتها مي رسي و گمان مي‌كني
   کسی نيست تا صدايت را بشنود
   به ياد داشته باش دوست من
  
خدا مي تواند

   وقتي گمان ميبری كسي نمي تواند
   به خود واقعی درون تو عشق بورزد
   دوست من٬ به ياد داشته باش
  
خدا مي تواند

+نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت15:57توسط shadi | |

          

  عقاب وقتی می‌خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبه‌ی یک صخره، به انتظار یک اتفاق

  می‌نشیند!

  می‌دانید اتفاق چیست؟ گردبادی که از رو‌به‌رو بیاید!

  عقاب به محض این‌که ‌آمدن گردباد را حس‌کرد، بال‌های خود را می‌گشاید و اجازه می‌دهد ‌باد،

  او را با خود بلند کند.

  به محض این‌که طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرنده‌ی بلند‌پرواز، سر خود را   

 به‌سوی آسمان بلند می‌کند و عمود بر طوفان می‌ایستد و مانند گلوله‌ی توپی، به سمت بالا پرتاب ‌

 می‌شود. او آن‌قدر با کمک باد مخالف، اوج ‌می‌گیرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آن‌گاه با

 چرخش خود به‌سوی قله‌ی موردنظر، در بالاترین نقطه‌ی کوهستان، مأوا می‌گزیند.

 خوب به شیوه‌ی عقاب برای بالارفتن دقت کنید. او منتظر حادثه می‌ماند، حادثه‌ای که برای

  مرغ‌های زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان می‌نشیند تا از انرژی پنهان در

  گردباد،

  به نفع خود استفاده کند.

 وقتی طوفان از راه می‌رسد، عقاب به‌جای زانوی غم بغل‌گرفتن و در کنج سنگ‌ها پناه‌گرفتن،

 جشن می‌گیرد و خود را به بالاترین نقطه‌ی وزش باد می‌رساند و از آن‌جا، سنگین‌ترین

 ضربه‌های

 گردباد را به نفع خود به‌کار می‌گیرد؛ عقاب از نیروی مهاجم، به نفع خویش استفاده می‌کند.

او نه‌تنها از نیروی مخالف نمی‌هراسد، بلکه منتظر آن نیز می‌نشیند‌چراکه می‌داند این انرژی پنهان

 در نیروی مخالف است که می‌تواند او را به فضای بالاتر پرتاب کند.

 انرژی اوج، به رایگان به کسی داده نمی‌شود. به‌طور اساسی در قانون بقای طبیعت، تقلای بقای

 نیروهای منفی، ایجاب می‌کند که تعداد نیروهای مخالف در زندگی، همیشه بیش‌تر از جریان

 موافق شما باشد.

 پس اگر قرار است نیروی کمکی برای صعود شما حاصل گردد، قاعدتاً باید این نیرو از سوی

 مخالفان شما تأمین شود‌بنابراین وقتی اتفاقی خلاف میل شما رخ‌می‌دهد، به‌جای عقب‌نشینی و

 سرخوردگی و واگذار کردن میدان، بی‌درنگ عقاب‌گونه جشن بگیرید و این رخداد ناخوشایند را

 به فال نیک گرفته و سعی‌کنید ‌در لابه‌لای این حادثه‌ی به‌ظاهر نامطلوب، خواسته و طلب

 موردنظر خود را پیدا کنید و با استفاده از نیروی مخالف، خود را به خواسته‌ی خویش نزدیک

 سازید.

 نیرویی که قرار است باعث صعود شما در زندگی شود، توسط همان کسانی فراهم می‌شود که

 درحال حاضر، مخالف جدی شما هستند و قصد نابودی‌تان ‌را دارند.

 این شما هستید که باید منتظر فرصت باشید و با تأمل و آمادگی و صبر و تدبیر به‌موقع، از این

 نیرو برای بالا‌رفتن و اوج‌گرفتن استفا‌ده کنید.

 پس هرگز از وجود سختی و زحمت و نیروی مخالف در زندگی و کار و تحصیل و... خود

 گله‌مند نباشید. این‌ها مخازن انرژی پرواز شما هستند و اگر نباشند، شاید هرگز صعودی در

 زندگی‌تان حاصل نگردد.

 به‌جای دست روی دست گذاشتن و از وجود مشکل‌ها و مخالفت‌ها گله‌‌کردن، کمی چشم دل خود

 را باز کنید و به حکمت پنهان در مصیبت‌ها و سختی‌های زندگی بیندیشید.

 خالق هستی با هیچ موجودی حتی بدترین مخلوقات عالم هم دشمنی ندارد و اگر اتفاقی رخ‌می‌دهد

 که به‌ظاهر، آزاردهنده و ناخوشایند است، شک نکنید که او در هر‌چه رقم می‌زند، خیر و برکت

 و سعادت پنهان است. این ما هستیم که باید شجاعت رویارویی با جریان‌های مخالف را داشته

 باشیم و در وقت مناسب، بال‌های خود را بگشاییم و چرخش صعود خود به سمت بالا را تجربه

 کنیم

+نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت1:18توسط shadi | |

 

 گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. 

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی،اینگونه زار بگریم. 

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
خدایا به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت. ولی تو منو واسه همیشه میخوای . توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسیدن عطا کن. به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ایام باشم ...

 

+نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت22:49توسط shadi | |

 

 تنهایی من 

 صدا کن مرا

 صدای تو خوب است

 صدای تو سبزینه ان گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

 در ابعاد این عصر خاموش

 من از  طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

 بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

 و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق این است ...

 کسی نیست

 بیا زندگی را بدزدیم .ان وقت میان دو دیدار قسمت کنیم

 بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم !

 بیا زودتر چیزها را ببینیم....

 ببین عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض

 زمان را به گردی بدل میکند.

 بیا اب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

 بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 مرا گرم کن..دستانم را بگیر..

 من در این کوچه هایی که تاریک هستند

 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

 من از سطح سیمانی قرن می ترسم

 مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

 اگر کاشف معدن صبح امد.صدا کن مرا

 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو .بیدار خواهم شد

 و ان وقت

 حکایت کن از بمبهایی که من خوب بودم و افتاد

 حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

 بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

 در ان گیرو داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

 قناری نخ زرد اواز خود را به پای چه احساس اسایشی بست

 بگو در بنادر ازاد چه اجناس معصومی از راه وارد شد

 چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

 چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

 و ان وقت من.مثل ایمانی از تابش ((استوا))گرم

 ترا در سر اغاز یک باغ خواهم نشانید!!

+نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت0:49توسط shadi | |

می‌گویند مرا آفریدند

 از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم

 حوایم نامیدند یعنی زندگی

 تا در کنار آدم، یعنی انسان

 همراه و هم‌صدا باشم

 می‌گویند

 میوه سیب را من خوردم

 شاید هم گندم را

 و مرا به نزول انسان از بهشت

 محکوم می‌نمایند بعد از خوردن گندم

 و یا شاید سیب

 چشمان‌شان باز گردید

 مرا دیدند

 مرا در برگ‌ها پیچیدند

 مرا پیچیدند در برگ‌ها

 تا شاید راه نجاتی را از معصیتم

 پیدا کنند

 نسل انسان زاده منست

 من، حوا

 فریب خورده شیطان

 و می‌گویند که درد و زجر انسان هم

 زاده منست

 زاده حوا

 که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو‌افکند

 شاید گناه من باشد

 شاید هم از فرشته‌ای از نسل آتش

 که صداقت و سادگی مرا

 به بازی گرفت و فریبم داد

 مثل همه که فریبم می‌دهند

 اقرار می‌کنم

 دلی پاک

 معصومیتی از تبار فرشتگان

 و باوری ساده‌تر و صاف‌تر از آب‌های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

 با گذشت قرن‌ها

 باز هم آمدم

 ابراهیم زادۀ من بود

 و اسماعیل پروردۀ من

 گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

 گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند

 و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند

 فاطمه من بودم

 زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

 من بودم

 زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

 ملکه سبا

 من بودم و

 فاطمه زهرا هم من

 گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

 گاه ناقص‌العقل و نیمی‌از مرد خطابم نمودند

 گاه سنگبارانم نمودند و

 گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

 اشک ریختند

 گاه زندانیم کردند و

 گاه با آزادی حضورم جنگیدند و

 گاه قربانی غرورم نمودند و

 گاه بازیچه خواهشهایم کردند

 اما حقیقت بودنم را

 و نقش عمیق کنده‌کاری شده هستی‌ام را

 بر برگ برگ روزگار

 هرگز

 منکر نخواهند شد

 من

 مادر نسل انسانم

 من

 حوایم، زلیخایم، فاطمه‌ام، خدیجه‌ام، مریمم

 من

 درست همانند رنگین‌کمان

 رنگ‌هایی دارم روشن و تیره

 و حوا مثل توست ای آدم

 اختلاطی از خوب و بد

 و خلقتی از خلاقی که مرا

 درست همزمان با تو آفرید

 پس بیاموز تا سجده کنی

 درست همانطور که فرشتگان در بهشت

 بر من سجده کردند

 بیاموز

 که من

 نه از پهلوی چپت

 بلکه

 استوار، رسا و همطراز

 با تو زاده شدم

 بیاموز که من

 مادر این دهرم و تو

 مثل دیگران

 زاده من

=============================================

حالا خاک بر سر اونایی که میگن زن ضعیفه . د اخه اگه این زن نبود تو الان کدوم گوری بودی که بخوای واسه من کری بخونی ها؟؟

بد بخت ما ها که اون زنیکه بی وجدان شده رییس مجمع نمی دونم چیچی خوانواده و زنان . اخه تو جز چادر سر کردن چیز دیگه ام حالیته ؟؟ که بر میگردی میگی چون احساسات و قدرت جسمی زن و مرد برابر نیست ما حقوق برابر نمی تونیم تعیین کنیم؟؟؟ بابا ما از این حامی ها نخوایم باید کی رو ببینیم؟؟؟ ها؟؟؟ خوب معلومه وقتی اون میمون باشه رییست معلومه تو چی میشی اخه.

چرا مرد باید حق طلاق داشته باشه؟؟

جرا بچه سپرده می شه دست پدر ؟؟ د اخه اون پدر اگه صلاحیت داشت که زنش طلاق نمیگرفت؟؟

چرا زن واسه اینکه طلاق بگیره از دست یه  حیوان انسان نما باید انقدر بد بختی بکشه . ذلیل شه ؟؟ باید حتما چشو چالش کبود باشه تا قاضی بی همه چیز باورش کنه ؟؟؟ رفتید دادگاه ؟؟ دیدید همه طرف مردان؟؟؟ آره ؟؟؟ طرف می ره دادگاه فاضی میشینه نصیحت کردن . بابا تو یکی خفه . د نالوطی اخه تو وجدان نداری ؟؟ واقا حالیت نیست یا به روی خودت نمیاری؟؟؟ ها؟؟ تو میدونی به نام عدالت اون بالایی؟؟ نه دیگه وقتی اون میمون به نام عدالت میاد رو کار خوب معلومه که تو این میشی دیگه ..

 ------------------------------------------

خلاصه عزیز واست دعا میکنم . میدونم چقدر دلت واسی بچه ات تنگ شده . ناراحت نباش بسپرش دست اون بالا بالاییه خودش درستش میکنه . به یاد داشته باش که هر کی هر کار کنه چه این ور چه اون ور نتیجه اش رو می بینه . واست دعا میکنم . همه دعا میکنیم .

بچه ها واسه یه مادر که چشاش داره واسه دیدن بچه ۳ .۴ سالش در میاد  و الان یه ۲ماهی میشه ندیدتش دعا کنید .

قاضی میسپرمت به خدا . که میدونم اونه فقط عدالت رو اجرا میکنه . و بیصبرانه منتظر روزیم که باسر از اون جایگاه مقدس بخوری زمین من بخندم .

+نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت15:29توسط shadi | |

 

  دلم می گیرد از این شتابزدگی، از این سرعت های کاذب و سبقت های بی جا! از این که میبینم

 دختران و پسران زمین، مردان و زنان فردا، از خاک نمی آموزند که برای چه چیزی، چه

  بذری، چگونه و چرا و تا چه زمانی باید صبر کرد و وقت گذاشت.

 می خواهم تو را از دل بنویسم تا آنان از خویش بپرسند چرا بعد از سال ها باغبانی کردن، زمین

 شخم زدن، بذر پاشیدن و هرس کردن، باز از درخت تنومند زندگی شان میوه های کال می

 چینند!؟ چرا بعد از سال ها مطالعه و تحقیق و تحصیل، راه شاد زیستن و شاد کردن دیگران را

 نمی دانند؟ چرا بی تابانه می خوانند و می خوانند، اما به  قرار نمی رسند که بدانند تا کجا نمی

  دانند!

  چرا بعد از سال ها رنج بردن و  کار کردن، جمع کردن و اندوختن، باز از بخشش و تقسیم و

 زکات مازاد، داشته هایشان می هراسند. کجا کم کم، کم می شوند. چرا شتاب و تعجیل، بی توکل

  و اعتماد! چرا کنکور تب شد! ازدواج ترس شد.

 چرا تعلیم و تربیت، سخت شد، ارتقای شغلی و حرفه ای کابوس شد. خرید خانه ی دلخواه،

 اتومبیل دلخواه، مسابقه ی بی برنده شد؟ چرا همه آن چه نامش زندگی است، نامش راه است،

 نامش زیبایی است، حرام شد. کوتاه شد و ناگهان زشت شد.

 صبوری! به من یاد بده چگونه به دختری که سال ها درس خوانده بیاموزم که برای نتیجه کنکور

 اشک نریز، بی تاب نباش، بیمار نباش! چه حقیقتی از وجود تو به او بگویم تا بتواند با اقتدار به 

 پیش برود. قدم هایش را استوار بردارد. و هر روز گام های تازه تری در جهت رشد و تعالی

 خود و دیگران بردارد.

 به من بگو صبوری! چگونه به آن کسی که عزیزش از دنیا سفر کرده و حال بار غم به دل دارد

 بگویم، تاب بیاورد، ادامه بدهد. به آن که یارش او را تنها گذاشته یا به او جفا کرده، به آن که بر

 او زخمی زده اند، حقی از او ضایع کرده اند، یا به قضاوت نادرست، او را مورد بی مهری

 قرار داده اند بگویم صبوری کند تا بیابد.

 به من بگو باز هم بگو،صبوری! چگونه به آنکه مالش را باخته و ورشکست شده بگویم دوباره

 شروع کن. با چه مددی به او بگویم یا علی! به چه پیامی نویدش دهم! به آنکه شعرهایش را

 چاپ نمی کنند بگویم، بنویس و باز هم بنویس و آغاز را دم به دم آغاز کن!

 چگونه به جوانی که تصور 2 سال خدمت مقدس سربازی و انجام وظیفه دل نگرانش کرده و

 نمی تواند یک روز دور از خانواده سر کند بگویم این نیز بگذرد. چگونه به آنکه دنبال کار است

 و تا به حال کار دلخواهش را نیافته بگویم در پی گیری تو، کاری که بهترین است به سراغت

 خواهد آمد.

 صبوری مددم کن تا به کلام درآورم آنچه را که چشیده ام. چه قدر دشوار است مزه ی سیب را

 نوشتن! لذت نوشیدن یک لیوان آب زلال را شرح دادن، چه قدر دور است عطر نان را به شعر

 سرودن، صدای دلنشین باران را هجی کردن!

 صبر می کنم و باز صبر می کنم تا به نام حق، تو دستم را بگیری!

 در دور دست ها می بینم. توده های به هم فشرده ابرهای بارانی را، خیره نگاهشان می کنم در

 حالی که به یاد حق، سجده ی شکر می گزارم و می خوانم: صبوری! صبوری! ببار.

 

                                                                                            هله پتگر

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت20:19توسط shadi | |

 

                                

                              

                                

                                           من دلم می خواهد
                               

                                    خانه ای داشته باشم پر دوست
                                    

                                           کنج هر دیوارش
                                     

                                        دوستهایم بنشینند آرام
                                       

                                         گل بگو گل بشنو
                                      

                                        هرکسی می خواهد
                          

                             وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد
                                  

                                        یک سبد بوی گل سرخ
                                         

                                           به من هدیه کند
                                      

                                          شرط وارد گشتن
                                 

                                      شست و شوی دلهاست
                                     

                                          شرط آن داشتن
                                

                                    یک دل بی رنگ و ریاست
                              

                                   بر درش برگ گلی می کوبم
                                 

                                      روی آن با قلم سبز بهار
                               

                                           می نویسم ای یار
                                    

                                          خانهء ما اینجاست
                                

                                        تا که سهراب نپرسد دگر
                                   

                                        خانهء دوست کجاست؟

                                                                               *فریدون مشیری

+نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت15:58توسط shadi | |

 

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش                                                        

 

  امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران ، گاه  تو را به آسمان ببرد. به آسمان

 ها برو ، ولی گاهی هم به روی زمین بیا و مردم را تماشا  کن؛ زندگی آنهایی که با شکم گرسنه

 و در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد،  هنر نمایی می کنند. من خود یکی از آن ها بوده ام.

جرالدین، دخترم، تو مرا درست نمی شناسی، در آن شب ها ی بس دور، با تو قصه ها گفتم؛ آن

هم داستانی شنیدنی است.  داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن ، آواز

می خواند و صدقه می گرفت، داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد

نابسامانی را کشیده ام. و از این ها بالاتر من، رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی

از غرور در دلش  موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر، غرورش را خرد نمی کند. با این همه

زنده ام و از زندگان پیش از آن که  بمیرند، حرفی نباید زد. به دنبال نام تو ، نام من است : «

چاپلین »

 

دخترم، در دنیایی که تو در آن زندگی می کنی، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب، آن

هنگام که از سالن پرشکوه * شانزلیزه * بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش

کن.

از آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند، احوالپرسی کن. حال زنش را بپرس و اگر

باردار بود پولی را برای خریدن لباس بچه اش نداشت، مبلغی را پنهانی به او بده.

 

به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بی چون و چرا

بپردازد. اما برای خرج های دیگرت باید صورت  حساب بفرستی .

 

دخترم جرالدین، گاهی با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بیوه و کودکان

یتیم را بشناس، و دست کم، روزی یک بار بگو: « من هم از آنها هستم » . تو واقعا یکی از

آنها هستی نه بیشتر !

 

هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد، اغلب دو پای  او را می شکند. وقتی به مرحله ای

رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی

خود را به حومه  پاریس برسان. من آن جا را به خوبی می شناسم. آنجا بازیگران همانند

خویش را خواهی دید که قرن ها پیش، زیباتر از تو و مغرورتر از تو، هنرنمایی می کنند. اما در

آن جا از نور خیره کننده تئاتر * شانزلیزه * خبری نیست .

 

دخترم، چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه قدر دلت می خواهد، بگیری و خرج کنی. 

ولی هر وقت خواستی د و فرانک خرج کنی، با خود بگو: سومین  فرانک از آن من نیست. این

مال یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جست و جو لازم نیست.

این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی، همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می

زنم، برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول، این فرزند بی جان شیطان، خوب آگاهم.

من زمانی طولانی در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بند بازان  روی ریسمانی نازک

و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم، این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و

گسترده بیشتر از بند بازان ریسمان نااستوار ، سقوط می کنند.

 

دخترم شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب بدهدو آن شب است که این

الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . روزی که چهره

زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار، تو را بفریبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود.

همیشه بند بازان ناشی، سقوط می کنند. از این رو، دل به زر و زیور نبند. بزرگترین الماس این

جهان، آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد، اما اگر روزی دل به مردی آفتاب

گونه بستی، با او یکدل باش و به راتی او را دوست بدار. به مادرت گفته ام که در این خصوص

برای تو نامه ای بنویسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعریف * عشق * که

معنای آن * یکدلی * است، شایسته تر از من است. دخترم، هیچ کس و هیچ چیز دیگر در

جهان، نمی توان یافت که شایسته آن باشد دختری ناخن دست و پای خود را برای آن عریان

کند.

 

برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من، تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو

عریان کرده است.

 

حرف بسیار برای تو دارم، ولی به وقت دیگری م یگذارم و با این آخرین پیام، نامه را پایان می

بخشم: 

انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، بارها قابل تحمل تر

از پست بودن و بی عاطفه بودن است.

منبع : www.sunnyfilms.com

+نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت15:24توسط shadi | |

نمیدونم................  

   نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ زندگیمو

                               نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو

   میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم

                            میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

                    تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه

                 تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

   میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

                                  میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

    میتونم دروغ بگم تا خودم و شیرین کنم

                                میتونم پشت دلها قایم بشم کمین کنم

   ولی باز با این همه حرفها منم مثل اونا

                            یه دروغگو میشم ورد زبونا

                          تو دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟

+نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت11:36توسط shadi | |